کد مطلب : 4244
تاریخ انتشار : دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰ - ۲۰:۳۱
- بازدید

قرباندردی طغان پور؛

لالائی بادبان ها

لالائی بادبان ها
. من از میان مادر بزرگ هیم علاقه غیرملموسی به او داشتم چرا که همه مسخره اش می کردند. او هم مشخصا تعادل روانی درستی نداشت. نه در گفتارش، و نه در کردارش مثل دیگران نبود. به سادگی گول می خورد، کافی بود دروغی به او بگویی و او باور کند. و وقتی متوجه شد دروغ بوده و یا فریب خورده اگر دوباره هم آن دروغ را می گفتی باور می کرد، عاشق عروسی بود، عاشق رقصیدن، آواز خواندن، کف زدن و هلهله کردن. ؛

می خواهم درباره زندگی مادر بزرگ بنویسم. مادر بزرگی که هیچ کدام از بچه ها و نوه ها و نتیجه ها او را مادر بزرگ صدا نمی کردند. همه او را «عشه» صدا می کردند. او چهارمین زن پدر بزرگ بود. و هیچ فرزندی به دنیا نیاورده بود. من از میان مادر بزرگ هیم علاقه غیرملموسی به او داشتم چرا که همه مسخره اش می کردند. او هم مشخصا تعادل روانی درستی نداشت. نه در گفتارش، و نه در کردارش مثل دیگران نبود. به سادگی گول می خورد، کافی بود دروغی به او بگویی و او باور کند. و وقتی متوجه شد دروغ بوده و یا فریب خورده اگر دوباره هم آن دروغ را می گفتی باور می کرد، عاشق عروسی بود، عاشق رقصیدن، آواز خواندن، کف زدن و هلهله کردن. در صحبتش اصلا رعایت عفت نمی کرد. چنان رک و شوخی های زیر کمری می کرد که همه اطمینان داشتند او عقل درستی ندارد. او آن موقع بیشتر از نود سال سن داشت شاید بیشتر از صد سال. هووها و پدر بزرگم بیشتر از پنجاه سال بود که فوت کرده بودند ولی او هم چنان زنده بود گرچه او را مادر بزرگ صدا نمی کردند، ولی به اندازه مادر بزرگ در فامیل جای داشت. عموهای بزرگم همیشه تأکید می کردند که احترام او را نگهدارند و حتی اگر بی حرمتی ای نسبت به او می دیدند با خاطی برخورد شدید می کردند. او بیشتر در خانه های عمه ها، خاله ها ،دایی ها و عموها که اکنون خانه های اولاد پدر بزرگم شاید بیشتر از صد خانه باشد ،که او در میان این خانه ها می گشت و هر شب یک جائی می ماند. زن عموهت یا دایی هایی که از دست او خسته می شدند به دروغ به او می گفتند که در خانه یکی از نوه هایش عروسی است و طبیعتا او باور می کرد. و لحظه ای درنگ نمی کرد و به آنجا می رفت من از بچگی به قیافه او خیره می شدم. چهره او مانند دیگر افراد فامیل نبود. چشم های آبی مثل دریا، موهای طلایی و رنگ سفید پوستش همیشه من را به تعجب وامی داشت. بزرگتر شدم و پدرم درباره او تعریف کرد. اسم اصلی او ام نساء بود. پدر بزرگم ناخدا و صاحب یک کشتی تجاری بوده و به بنادر مختلف دریای خزر سفرهای دریایی و تجاری می کرده که در بندر ارمنستان زمانی که عشه بیشتر از ده سال نداشته در هنگام حرکت کشتی به طرف ایران به کنار ساحل آمده بوده و پدر بزرگ بنا به روایتی او را از پدر الکلی اش خریده و بنا به روایتی دیگر یکی از ملوانانش او را دزدیده و با خود می آورند.پدر بزرگ عشه را به دست سه زن دیگرش می سپارد که بزرگش بکنند تا به همسری بگیرد. دیگر باقی حکایت روشن است. اذیت و آزار و کتک هایی که این دختر بیچاره خورده و آن موقع بود که برایم روشن شد چرا عقل این زن زائل شده. بعد از این که این داستان را از پدرم شنیدم علاقه ام به او صد چندان شد. دیگر در چهره او علاوه بر زیبائی های باقی ماده از زمان جوانی اش درد تنهائی و غریبی را می توانستم بخوانم. ما، در خانه پدر بزرگ زندگی می کردیم. پدرم کوچکترین پسر خانواده بود یعنی دوازدهمین پسر، برای همین خانه پدر بزرگ را به او داده بودند. حیاط وسیعی داشت که درختان کهن سال و پر شاخ و برگی به طور خیلی نامنظم حیاط را می پوشاند.ساختمان قدیمی سازی که شاید جزو اولین ساختمان هایی بود که در این شهر ساخته شده بود. دو طبقه و پر از اتاق شاید بیشتر از بیست اتاق داشت. چون مردی در آن زندگی می کرد که که چهار زن داشت، دوازده پسر و پنچ دختر و بیشتر از سی، چهل تا نوه.

در گوشه ای از حیاط اتاقی بود که چنان محقر و در گوشه ای پرت افتاده بود که انگار با تو سری آن اتاق را آن جا نشانده اند. عشه بیتر آن جا زندگی می کرد یعنی وقتی به خانه برمی گشت. این اتاق را که شاید همیشه وجود داشته، من زمانی متوجه وجودش شدم که عشه مریض شد. برای تعطیلات تابستان آمده بودم شاید بیشتر از شش ماه از خانه دور بودم. گرچه شب هایی که درس می خواندم گاهی به عشه فکر می کردم ولی نمی دانستم که زندگی شخصی او تا بدین پایه به فلاکت افتاده باشد.

وقتی که به در آن اتاق رسیدم و بازش کردم بوی تعفن تا ریشه مغزم دوید و سرم گیچ رفت. او در بسترش خوابیده بود. تابستان بود ولی لحاف سنگینی روی او بود.

اتاق بیشتر از یک پنجره نداشت، تازه آن پنجره هم با دیوار بیشتر از نیم متر فاصله نداشت. نه روشنائی به حدکافی بود و نه هوا به حد کافی. با سرعت خودم را کنار او رساندم. بوی تعفن این فکر را درمن تقویت کرد که او مرده است. شاید کلمه ای که او سالیان سال آرزو داشت که بشنود خود به خود در زبان من جاری شد. به او نزدیک شدم و لحاف را به سرعت کنار زدم گرچه بوی تعفن به اوج خود رسیده بود ،به طرف او خم شدم و در حالی که بغض در گلویم می ترکید به او گفتم: مادر بزرگ. شاید جادوی این کلمه بود که او چشمانش را باز کرد. کلمه ای که او شاید در تمامی عمرش آرزو داشت بشنود ولی کسی نگفته بود. و شاید با شنیدن این کلمه جان رفته به کالبدش باز گشته بود. و زبانش شروع به حرف زدن کرد که ابتدا نفهمیدم ولی خوب که فکر کردم متوجه شدم زبان مادری اوست. یعنی به زبان ارمنی کلماتی را می گفت گرچه معانی اش را نمی فهمیدم ولی چنان حسی در آن نهفته بود که تا کنون مادرم هم مرا به این زیبائی نوازش نکرده بود.دست پاچه بودم می خواستم پنجره را باز کنم ولی زمانی که دستگیره پنجره را به طرف خود کشیدم پنجره با چارچوب اش از جا کنده شد و به زیر پایم افتاد. کوران خنکی از از میان دیوار و پنجره به داخل اتاق هجوم آورد. و احساس کردم که بوی بد اتاق کمتر شده وقتی که دست به لحاف بردم تا آن را بیرون از اتاق بیاندازم چنان از هم گسست که گویی به اصل خود که همان پنبه زده شده است برگشته. دست به هرچی که می زدم رو به

اضمحلال بود. گویا همه چیز در این اتاق از گردو غبار ساخته شده بود و عشه هم چنان به سخنان دل انگیز ارمنی اش ادامه می داد که کم کم تبدیل به نوایی شیرین کرد و شروع به زمزمه ترانه ای کرد. این ترانه را می شناختم. این لالایی به زبان ارمنی بود او همیشه دوست داشت برای نوه هایش به زبان ارمنی لالایی بگوید گرچه بعضی از عروس هایش موافق این لالایی نبودند ولی خیلی ها دوست داشتند. او با این لالایی بچه هایشان را می خواباند. چرا که او هرگاه این لالایی را می خواند حس غریبی به شنونده دست می داد که باعث واکنش های متفاوت می شد.

حالا گویا او داشت با این ترانه همه اطرافش را جادو می کرد و همه چیز فرومی پاشید.دیگر بویی احساس نمی کردم از میان در باز و پنجره کنده شده هوای خنک و فرح بخشی در جریان بود. عجیب بود. بوی دریا می آمد. در حالی که شهر ما بیشتر از صد کیلومتر با دریا فاصله داشت. و این جریان هوا کم کم به نسیم خنک دریایی بدل شده بود. دلم می خواست همه چیز را که در این اتاق است بیرون بیاندازمولی حتی به کاسه های چینی دست می بردم پودر می شد و از میان انگشتانم فرو می ریخت. چنان به تکاپو افتاده بودم که نمی دانستم در اطرافم چه می گذرد. و زمانی که خسته شدم در گوشه ای نشستم و به او چشم دوخنم که در وسط اتاق در میان بستر با چشمان باز به سقف خیره شده بود و باز همان لالایی را ادامه می داد. نسیم موی سپید او را بر روی گونه اش به در آورده بود.

می دانستم که او چندین روز است که این جا تنها بوده و مادرم که در بیمارستان بستری است نتوانسته به او سری بزند. تصمیم گرفتم او را بشویم یا اقلا کاری برای او انجام بدهم. بلند شدم و به سرعت از اتاق خارج شدم. به طرف شیر آب رفتم که همیشه تشت های بزرگ لباس شوئی کنار آن چیده شده بود. ولی حالا یکی از آن تشت ها هم سر جایش نبودچرا که همه را به غیر از پدر و مادرم این خانه را ترک کرده بودند، به طرف آشپزخانه رفتم تشت بزرگی را پیدا کردم و شلنگ بلند را به شیر آب وصل کردم و سر شلنگ را در یک دست کرفته با دست دیگر تشت را به طرف عشه بردم. زمانی که تشت را کنار او گذاشتم و سر شلنگ را در میان تشت رها کردم آب زلال با صدای خفیفی در میان تشت می دوید، وفتی به او نگاه کردم رنگ چهره اش تغییر کرده بود و چانه اش گاه می پرید. این صحنه را برایم تعریف کرده بودند که آدم ها قبل از مرگ چانه هایشان می پرد. وحشت و نگرانی و احساس گناه و ندامت یراپای روحم را لبریز کرده بود. تصمیم گرفتم بروم و دکتر به بالین او بیاورم. چنان با عجله آنجا را ترک کردم که بین راه به خاطرم آمد شیر آب را نبستم. آب از دهانه شلنگ به سرعت خارج می شد و پیچ و تاب خوران در میان تشت به راه می افتاد و هر لحظه ارتفاع آب در میان تشت بیشتر می شد. عشه آرام گرفته بود چنان آرام که گویی درد و رنجی در هیچ برهه از زندگی اش نداشته است. چهره اش مالامال از رضایت و سکوت بود. نسیم خنک دریا از پنجره هم چنان می وزید کناره های چارچوب پنجره را که کاه گلی بود می کند و به اطراف می پراکند. صدای شرشر آب در گوش عشه می پیچید. صدای امواج دریا چنان لذتی به او می داد و چنان بی قرارش می کرد که همیشه بی توجه به حرف ها و خواهش های مادرش به کنار ساحل می دوید تا با امواج که یکی پس از دیگری به ساحل می رسیدند بازی کند وقتی که دستش را به طرفی دراز کرد در میان تشت آب افتاد.

تشتی که لبریز شده بود و کم کم آب در کف اتاق به هر سو پیشروی می کرد. عشه دستش را در میان آب حرکت می دا و آب در میان تشت موج در موج  می شکست و به اطراف پراکنده می شد. از پشت سرش مادرش بود که او را صدا می کرد. ام نساء داره دیر می شه برگردیم به خانه، و ام نساء گفت: شرط همیشگی مادر اگر برایم لالایی بخوانی بر می گردم. و مادر او را در آغوش گرفت و برای او لالایی خواند و ضرب آهنگ لالایی او صدای امواج دریا بود و بادبان هایی که در دور برافراشته به پیش می آمدند و مادر بود که گونه در گونه او برایش لالایی می خواند و عشه هم چنان آب را متلاطم می کرد و امواج به هر سو در حرکت بودند. نسیم دریا تمامی، باقی مانده دیوار روبرو و اطراف ذا باخود برده بود. و امواج دریا بر درون اتاق راه پیدا کرده بودند و هم چنان کشتی با بادبان های بر افراشته نزدیک می شد و مادر برای ائ لالایی می گفت.

تاریخ: ۲۱ـ۲۱ـ۲۸۳۲

ساعت: ۲۲:۱۲

مکان: خانه فرهنگ

قرباندردی طغان پور

برچسب ها :

ناموجود