کد مطلب : 2842
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸ - ۱۹:۵۵
- بازدید

هانتکه شایسته‌ی جایزه‌ی نوبل نیست

هانتکه شایسته‌ی جایزه‌ی نوبل نیست
خودداری هانتکه از جستن حقیقت درباره‌ی مجرم در جنگ بالکان، و حمله‌های پر خشونت او به ‏روزنامه‌نگاران، در زمانی دیگر صورت گرفته‌اند. اما جایزه‌ی نوبل در زمان حاضر به او داده می‌شود. از ‏همین روست که من معتقدم که او شایسته‌ی دریافت جایزه نیست.‏؛

نویسنده: سوانته ویلر (Svante Weyler): برگردان: شیوا فرهمند راد: سخنی از مترجم: جنجال پیرامون جایزه‌ی نوبل پتر هانتکه در جهان فرهنگی ادامه دارد. مخالفان ‏اعطای نوبل ادبیات به هانتکه اغلب متن‌های احساسی نوشته‌اند. پس از ترجمه‌ی پیشین که در ‏دفاع از اعطای جایزه به هانتکه بود، اکنون ترجمه‌ی متنی را که به نظر من تا امروز، در میان آن‌چه ‏دیده‌ام، مستدل‌ترین و مستندترین متن در مخالفت با تصمیم فرهنگستان سوئد است، به نام ‏بی‌طرفی، به علاقمندان فارسی‌زبان تقدیم می‌کنم.‏

شانه خالی کردن پتر هانتکه از جستن حقیقت جرمی که در جنگ‌های بالکان روی داده ‏شبیه چیزی‌ست که در زمانی دیگر روی داده‌است. اما تلاش او را برای پاشیدن تخم تردید ‏در واقعیت اثبات‌شدنی، از روزگار خودمان باز می‌شناسیم.‏

ربه‌کا شرده ‏Rbecka Kärde‏ [عضو «وابسته»ی* کمیته‌ی جایزه نوبل ادبیات] در نوشته‌اش (د.ان. ‏‏۱۹ اکتبر) با صداقت و روشنگری توضیح می‌دهد که او چگونه نتیجه گرفته‌است که هانتکه سزاوار ‏جایزه‌ی نوبل ادبیات است. او فرامی‌خواندمان که اگر مخالفتی داریم، نظرمان را بهتر از نظر ‏شتابزده‌ی لحظه‌ی اعلام برندگی هانتکه نوضیح دهیم و استدلال او را در متن‌هایی که او نقل کرده ‏دنبال کنیم.‏

پرسش اصلی این است که نخستین متن مفصل هانتکه را درباره‌ی جنگ‌های بالکان چگونه باید ‏خواند و چگونه باید ارزیابی کرد. منظور کتاب «سفر زمستانی بر رودهای دونائو، ساوه، موراوا، و ‏درینا، یا عدالت برای صربستان» است. شرده درباره‌ی این کتاب می‌گوید: «آرمانی کردنی که ‏پذیرفتنش دشوار است، استدلال‌های بی‌تناسب درباره‌ی جرم، آری – با این حال هانتکه به طور کلی ‏هنوز همان شخصیت دمدمی معمول خود را دارد.»‏

هانتکه درباره‌ی صربستان و جنگ‌ها همان‌گونه می‌نویسد که درباره‌ی هر چیز دیگری نوشته‌است. ‏یکی از کتاب‌های هانتکه که اغلب به آن رجوع داده می‌شود و بسیاری موافقند که نشانگر نثر ‏درخشان (و منیت دمدمی) اوست، «داستان یک زندگی»، یعنی کتاب او درباره‌ی مادرش است که ‏زندگانی بس کوتاه و شوربختانه‌ای داشته‌است.‏

روایت زندگی مادر به‌راستی بسیار شبیه روایت او از صربستان است. در هردوی این‌ها هانتکه ‏موضوع‌هایی را مطرح می‌کند که ما همه همچون واقعیتی ملموس در می‌یابیم؛ در یکی ‏کشوری‌ست در جنگ، و در دیگری مادری مرده. و او این‌ها را با متدهای ادبی مشابهی روایت ‏می‌کند. همه چیز از صافی نگاه نویسنده می‌گذرد، با ادعای ناچیز واقع‌بینی (تازه اگر چنین ادعایی ‏باشد)، و مهم‌تر آن که او این کار را از ورای زبان ویژه‌ی خود صورت می‌دهد: زبانی پیچاپیچ و کم‌وبیش ‏پر از حاشیه‌رفتن‌های مارپیچی که در آن همه گونه خودرأیی و گریززدنی مجاز است. به بیان ساده: ‏زبانی ویژه‌ی خود. زبان ویژه بی‌تردید می‌تواند در خور جایزه‌ی نوبل باشد.‏

اما تفاوت بسیار مهمی میان آن دو کتاب وجود دارد. موضوعی که هانتکه در کتاب «داستان یک ‏زندگی» به آن می‌پردازد تمام و کمال متعلق به خود اوست. این کتاب همچنین همان‌قدر درباره‌ی ‏خود اوست که درباره‌ی مادرش. و چرا نمی‌بایست درباره‌ی هر دو باشد؟ هر کسی آزاد است که آن ‏را بپسندد یا نپسندد. هر کسی آزاد است که از آن متأثر بشود یا نشود.‏

اما هنگامی که هانتکه همان متد را، که می‌توانیم متد خودمحورانه بنامیم، درباره‌ی جنگ‌های ‏صربستان به‌کار می‌برد، یعنی موضوعی که بسیاری افراد دیگر به همان اندازه‌ی او یا بیشتر از او از ‏آن اطلاع دارند؛ موضوعی که گذشته از آن هنگامی که او به آن پرداخت بسیاری دیگر، و از جمله ‏من، آن را تعیین‌کننده‌ترین موضوع سیاسی و اخلاقی نسل خود می‌دانستیم، آنگاه روایت او را باید ‏در پرتو دیگری نگریست.‏

شل ماگنوسون ‏Kjell Magnusson‏ [پژوهشگر قوم‌کشی] به تازگی (د.ان. ۱۷ اکتبر) ادعا کرد: ‏‏«توصیف هانتکه از جنگ به استثنای تابستان ۱۹۹۲، و به‌طور کلی، درست است». اما هانتکه در آن ‏کتاب کوچک هیچ توصیفی از جنگ نمی‌کند. درست است که او از چند جا که جنگ در آن‌ها جریان ‏دارد نام می‌برد، اما خود به آن جاها نمی‌رود. او از چند مورد مهم‌ترین روی‌دادهای جنگ سخن ‏می‌گوید، اما روی‌دادها را تحلیل نمی‌کند. او حتی آن‌ها را برای خواننده توصیف هم نمی‌کند. کاری ‏که او در بخش‌های آغازین و پایانی کتاب می‌کند این است که رشته‌ای از آن‌چه را او همچون ‏حقیقت‌های جاافتاده‌ای که جای انتقاد دارند توصیف می‌کند، با رشته‌ای پرسش‌های سخن‌پردازانه ‏زیر سؤال ببرد. این‌ها حقیقت‌هایی هستند که بزرگ‌ترین مایه‌ی تنفر او یعنی روزنامه‌ی فرانکفورتر ‏آلگمانیه ‏Frankfurter Allgemeine Zeitung‏ و به‌ویژه یکی از سردبیران آن زمان آن یوهان گئورگ ‏رایس‌مولر ‏Johann Georg Reissmüller‏ پخش کرده‌اند.‏

بیایید بغرنج‌ترین مورد، یعنی کشتار سربرنیتسا را بگیریم. هانتکه آن را نفی نمی‌کند. او تأثرات تنی ‏چند را که از دور از این کشتار متأثر شده‌اند نقل می‌کند. او حتی از همسر خود نقل می‌کند: «تو که ‏خیال نداری تا آن جا پیش بروی که کشتار سربرنیتسا را زیر سؤال ببری؟» هانتکه پاسخ می‌دهد نه، ‏و آنگاه چیزی می‌گوید که از نگاه من تعیین‌کننده است: «اما می‌خواهم بدانم چگونه باید چنین ‏کشتاری را توضیح داد، چگونه چنان که می‌گویند در برابر چشمان همه‌ی جهان رخ داده‌است؟» و ‏سپس: «چرا این چنین سلاخی هزاران نفر؟ انگیزه‌ی آن چه بوده؟ چه فایده‌ای داشته؟»‏

پرسش‌های به‌جایی‌ست که پاسخی هم دارند، پاسخی که هانتکه هرگز نخواسته بپذیرد. او حتی ‏نخواسته آن واژه را بر زبان جاری کند: قوم‌کشی. کشتار سربرنیتسا را دادگاه بین‌المللی لاهه جرمی ‏از مقوله‌ی قوم‌کشی دانسته‌است. این خود گویای آن است که گشتن به‌دنبال «انگیزه»های ‏عقلانی و منطبق بر منطق جنگ برای آن، چه بی‌جاست. قوم‌کشی خود سبب خود است. همین ‏است که آن را از دیگر جنایت‌های جنگی متمایز می‌کند.‏

آیا من نوشته‌ی هانتکه را زیادی نقادانه می‌خوانم؟ آری، اما نه نقادانه‌تر از ربه‌کا شرده و کمیته‌ی ‏نوبل. فقط نتیجه‌گیری‌های ماست که متفاوت است. شرده به این نتیجه می‌رسد: «زاویه‌ای ‏ناسنجیده و نسبی‌گرایانه در نگاه به یک قوم‌کشی [در کتاب هانتکه]؟ شاید.» و من نمی‌دانم چه ‏چیزی می‌تواند بدتر از نسبی کردن یک قوم‌کشی باشد.‏

آیا روایت هانتکه از صربستان در اثر انفجار هیجان‌های دوران جنگ بود؟ نه، زیرا که هنگامی که ‏هانتکه بیش از ده سال بعد احساس نیاز می‌کند که در مقاله‌ای «موضع خود را توضیح» دهد ‏‏(سوددویچه سایتونگ، اول ژوئن ۲۰۰۶) درست به همان شیوه استدلال می‌کند. او پس از ردیف ‏کردن همه‌ی چیزهایی که او کلیشه می‌نامد («دیکتاتوری خوان‌آشام»، «هیتلر»، و از این دست) ‏می‌گوید: «بیایید در چارچوب حقیقت‌هایی سخن بگوییم که مربوط به جنگی داخلی‌ست که یک ‏اروپای دغلباز یا دست‌کم ناآگاه به راه انداخت، یا دست‌کم در آتش آن دمید». اما او هرگز «حقیقتی» ‏نشان نمی‌دهد. همه به هم حمله کرده‌اند؛ هر کشتاری از یک سو، کشتاری مشابه از سوی دیگر ‏داشته‌است؛ هیچ کس گناهکارتر از دیگری نیست.‏

درون‌مایه‌ی این مقاله بسیار روشن است: حقیقت را در جنگ بالکان یا درباره‌ی آن نمی‌توان یافت. او ‏در پایان سخنش چیزی را در برابر ما می‌گذارد که در کتابش درباره‌ی صربستان آن را «شاعرانه» ‏می‌نامد، و لغزیدن مسئله‌آفرین میان ادبیات و سیاست هرگز عیان‌تر از این نبوده‌است: «کنار بروید ‏ای ارواح خبیث. گورتان را گم کنید آخر از زبان. بگذارید هنر پرسش کردن را بیاموزیم. بگذارید سفر ‏کنیم به آن کشور با نام خوش‌آهنگ، به نام یوگوسلاوی، به نام اروپایی دیگر. زنده‌باد اروپا. زنده‌باد ‏یوگوسلاوی. ‏Zivela Jugoslavija.‎‏ [زنده‌باد یوگوسلاوی به زبان صربی]».‏

ربه‌کا شرده نمی‌خواسته جایزه را به لویی فردیناند سلین یا ازرا پاوند بدهد، به علت یهودی‌ستیزی ‏آنان. قیاس او به‌جاست. ولی یک قیاس دیگر: زمانه‌ی ما پر است از تلاش کسانی که به‌جای ‏مخالفت مستدل، کوشیده‌اند نفوذ دانشمندان، سیاستمداران و روزنامه‌نگاران را تضعیف کنند. این ‏تلاش در همه‌ی جبهه‌ها و در همه‌ی زمینه‌ها جریان دارد. راست‌های افراطی آلمان، با الهام گرفتن ‏از دانلد ترامپ، از «دروغ‌نامه‌ها» ‏lügenpresse‏ سخن می‌گویند که واژه‌ای‌ست از دهه‌ی ۱۹۳۰ که ‏غبار از آن روفته‌اند. می‌گویند: آیا به‌راستی می‌دانیم که فعالیت‌های بشر است که بحران محیط ‏زیست را ایجاد کرده؟ تازه بدتر: راست است که شش میلیون یهودی بودند که نابود شدند؟ پنج و ‏نیم میلیون نفر نبودند؟ انکار لازم نیست، فقط تخم تردید بپاش.‏

خودداری هانتکه از جستن حقیقت درباره‌ی مجرم در جنگ بالکان، و حمله‌های پر خشونت او به ‏روزنامه‌نگاران، در زمانی دیگر صورت گرفته‌اند. اما جایزه‌ی نوبل در زمان حاضر به او داده می‌شود. از ‏همین روست که من معتقدم که او شایسته‌ی دریافت جایزه نیست.‏

‏——————————————————————-‏
‏* «وابسته»‌به این معنا که امسال برای نخستین بار پنج «کارشناس» ادبی بیرون از فرهنگستان ‏سوئد، برای گزینش برنده، به کمیته‌ی چهارنفره‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات درون فرهنگستان افزوده ‏شدند. خانم ربه‌کا شرده یکی از آن پنج نفر است – مترجم.‏

ترجمه از روزنامه‌ی سوئدی داگنز نوهتر، ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹‏
نشانی متن اصلی:‏
https://www.dn.se/kultur-noje/svante-weyler-peter-handkes-forakt-for-sanningen

برچسب ها :

ناموجود