کد مطلب : 2605
تاریخ انتشار : شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۲۱:۱۹
- بازدید

تفسیری دیگر از سیزیپوس: آگاهی‌ رنج آفرین است

تفسیری دیگر از سیزیپوس: آگاهی‌ رنج آفرین است
این  لحظه از  نظر کامو لحظۀ خود آگاهی‌  است که سیزیپوس  را به فکر وا می‌ دارد.  در چنین لحظه ای  او قوی تر از  آن صخره  است، زیرا بر خلاف صخره، صاحب خودآگاهی‌ است  و قدرت  اندیشیدن دارد.  به عبارت دیگر او  در این  کار بیهودۀ خود یک  نوع  عمل  قهرمانانه می‌ بیند، که  به زندگی‌  او معنا و مفهوم می‌ دهد. چنین  خود آگاهی‌ است که به او  قدرت زندگی‌ می‌ دهد و رنج زندگی‌ را برای او قابل  تحمل می‌ سازد. اگاهی  که باید بر  رنج  او بیافزاید از او یک قهرمان می‌  سازد.؛

esfandiarخرمگس :اسفندیار طبری:خدایان، سیزیپوس را محکوم کردند که صخرۀ بزرگی‌ را  از  پایین دره به بالای قله بکشاند و آنگاه که به قله رسید آنرا به پایین بغلتاند تا  دوباره این  صخره را به بالا بکشاند.  به نظر، این  کار  بیهوده  ای  است که  آلبر کامو از آن به عنوان سوژه ای  برای نشان دادن  مفهوم پوچی استفاده  می‌ کند. از  نظر او هیچ مجازاتی وحشتناک  تر از کار پوچ و بیفایده  نیست.

سیزیپوس از  منظر  رنجی‌ که می‌ کشد و از منظر کاری که می‌  کند، قهرمان پوچی است.  مجازات او به  جرم عشق  به زندگی‌ و  تنفر از  مرگ  و تحقیر  خدایان انجام می شود.

پس از آنکه  سیزیپوس با آن صخرۀ بزرگ به قله کوه می‌ رسد و  کار خود را انجام شده می‌ بیند، شاهد این است که همان سنگ بزرگ  به دره  می‌ غلتد.  در این  لحظه او پوچی کار خود را در مقابل چشمانش می‌ بیند. در بازگشت از قله به سوی  دره پایین می‌ رود.  این  لحظه از  نظر کامو لحظۀ خود آگاهی‌  است که سیزیپوس  را به فکر وا می‌ دارد.  در چنین لحظه ای  او قوی تر از  آن صخره  است، زیرا بر خلاف صخره، صاحب خودآگاهی‌ است  و قدرت  اندیشیدن دارد.  به عبارت دیگر او  در این  کار بیهودۀ خود یک  نوع  عمل  قهرمانانه می‌ بیند، که  به زندگی‌  او معنا و مفهوم می‌ دهد. چنین  خود آگاهی‌ است که به او  قدرت زندگی‌ می‌ دهد و رنج زندگی‌ را برای او قابل  تحمل می‌ سازد. اگاهی  که باید بر  رنج  او بیافزاید از او یک قهرمان می‌  سازد.

آلبر کامو در  در تصویری که از سیزیپوس هومر  می‌  دهد، در  او  انسانی‌  خوشبخت  می‌  بیند،  آنگاه که او به قله  رسیده  و   به دنبال  صخرۀ  بزرگ  راهی‌  دره است.  در چنین فرصتی سیزیپوس به یک  خود آگاهی‌  نسبت به  سرنوشت خود  می‌ رسد که  همین خود  آگاهی‌  از او  انسانی‌ خوشبخت می‌  سازد. همین خود  آگاهی‌  او را از سنگ  جدا  می‌ کند و از رنج  او  می‌ کاهد. این خود آگاهی‌  حلقه اتصال او به زندگی‌  است و از  او موجودی  می‌ سازد که از سنگ  متمایز شود.

اما از  نظر من  آلبر کامو  از  یک  زاویه عقلانی  محض به چنین روندی می‌ نگرد. زیرا او به  خوبی  می‌ داند که چه نقشی‌ چنین خود آگاهی‌ در  خود او داشته  آست. این آگاهی‌ و این  خودآگاهی‌  نسبت به  وجود او  و جود دیگری  پرسش  آفرین است. پرسش هایی‌ که  فرد  از پاسخ  بدان  عاجز  است و به قول هولدرین،  شاعر بزرگ آلمانی، برای یافتن پاسخ به گدایی می‌  پردازد.: در تخیل  ما خدا هستیم  و در  فکر  یک گدا.

این  فکر است که موجب رنج  است. رویا  و تخیل   امید آفرین است. منظور این  است، که آگاهی‌  می‌  تواند تنها در یک  اپیزود  کوتاه  موجب خوشبختی باشد. آگاهی‌ پرسش آفرین است و  انسان را به  فکر  و می‌ دارد. فکر و اندیشه  رنج آفرین است،  زیرا در آن روشنفکر به دنبال پاسخ است و برای  آن گدایی می‌ کند. روشنفکر  گدا است و رنج می‌ کشد. گسترۀ امید  او  با هر  کنشی یا اندیشه ای  در یافتن  پاسخ  می‌  تواند تنگتر  شود. روشنفکر انسانی‌  است تنها  که در تنهایی خود رنج را تحمل می‌ کند.  او  فردیت خود را جدای از انبوه  می‌ بیند و به  همین دلیل  در  فردیت خود تنها  است و رنج  می‌ کشد.

به این دلیل  به نظر  من باید  تفسیری  دیگر از سیزیپوس داشت.  برخلاف  کامو خوشبختی  او را نه در فرصتی  که  در پایین  آمدن از قلۀ کوه و  فرصت یافتن در رسیدن  به خود آگاهی‌  باید دید،  بلکه به عکس هول دادن صخره به قله کوه. در چنین کنشی است که فرصت اندیشیدن ندارد.  رنج  جسم فرصتی به رنج  روح نمی دهد.  رنج  جسم  به او  امید زندگی‌ می‌ دهد.  به او این امید را می‌ دهد که برفراز قله به هدف خود می‌ رسد و استراحتی در راه است. با چنین امیدی  هر رنج جسمی‌ قابل تحمل  است. در حالیکه در فرصت استراحت  او با رسیدن به یک خودآگاهی‌ به  پوچی کار  خود می‌ رسد.  زندگی‌ همواره به  جلو می‌ رود.  درک و آگاهی‌ نسبت به زندگی‌ اما قدمی در درک پوچی و بارگشت به عقب است.  این آگاهی‌ نیست  که  زندگی‌  را برای سیزیپوس قابل تحمل می‌ سازد، بلکله نبود آن زندگی‌  را ممکن می‌  کند.

روشنفکر انسانی‌ است که می‌ اندیشد. اندیشیدن یعنی رنج بردن، یعنی گدایی کردن برای یافتن پاسخ  به  پرسش های کنجکاوانه. روشنفکری که  نتواند  از دخمۀ  پر پیچ و خام پرسش  ها و  پاسخ ها  راه گریزی پیدا کند، مرگ را  بر زندگی‌ ترجیح  می‌ دهد،  زیرا  قدرت آسیب رسانی  رنج  روحی‌  به مراتب از رنج جسمی‌ بیشتر است. به این دلیل انسان هایی‌  را می‌ بینیم که  در بدترین  شرایط فقر  و بدبختی  امید به زندگی‌  را از دست نمی  دهند و زندگی‌ را بر  مرگ ترجیح می‌ دهند. اما روشنفکری که در  روح خود در عذاب است و پاسخی به پوچی ندارد، مرگ را بر زندگی‌ ترجیح دهد. اما  ترجیح مرگ بر زندگی‌ همیشه  به خود کشی‌ نمی  انجامد. چنین ترجیحی می‌ تواند انگیزه ای برای  تلاش بیشتر در  یافتن پاسخ های استوارتری باشد.  و یا می‌ تواند تلاش  برای تغییر و تحول  باشد.

سیزیپوس آنجا که  نمی اندیشد، رویای  قله را  در سر  دارد. در  چنین رویائی او بر زندگی‌ قدرت خدایی دارد.  با تمام  وجود  کار  می‌ کند و  تلاش بر ادامه زندگی‌  دارد. همچون انسان  فقیری که  از دره  فقر به سوی  قلۀ  زندگی‌  نظر  می‌ افکند. سیزیپوس در تفسیر کامو  آنجا که پس از  رسیدن به قلۀ زندگی‌ لحظه ای ستراحت  دارد و در فاصله با وجود خود قرار می‌ گیرد، به خود آگاهی‌  می‌ رسد. بدون  شک کامو تفسیری خوشبینانه از این خود آگاهی‌ دارد.  اما حتی خود  او در رنج  این  آگاهی‌ که  به آن رسیده  است، تنها است، زیرا اندیشیدن یعنی‌ تنها بودن. اندیشیدن یعنی‌ فردیت مطلق. روشنفکر موجودی  تنها  است که  در  اوج فردیت خود  در رسیدن  به پاسخ ها گدایی  می‌ کند.

رسیدن به پاسخ چالشی است که روشنفکر برای  خود می‌ سازد. روشنفکر خود  را در مقابل درۀ زندگی‌ می‌ بیند که نگاهش نیز به سوی  این دره است. به  همین  دلیل نیچه می‌ گوید اگر تو  به مغاک خیره می شوی، مغاک نیز به تو خیره می شود.

اگر  فکر، ریشۀ رنج روشنفکر است، آیا  رنج می‌ تواند نقش مثبتی نیز داشته باشد؟  در پاسخ به این پرسش می‌ توان  گفت که   رنج، بنیاد شناخت است.  جرج زیمل  شکایت  می‌ کند که تاریخ  فلسفه  بسیار اندک از  منظر  رنج انسان های اندیشمند  دیده می‌ شود. تیودور ادورنو می‌ نویسد که رنج و سخن گویی در بارۀ رنج پایۀ حقیقت هستند. شناختن رنج به عنوان اساس شناخت بر خلاف ایدۀ فلسفه افلاطون است که خوبی‌ را اساس فلسفه می‌ داند. همینطور  بر خلاف فلسفۀ هگل است که به  دنبال  آشتی‌ انسان  با دنیا است. رنج  به  عنوان  پدیدۀ بدی  شناخته می‌ شود و در  مقابل اخلاق  خوب  قرار می‌ گیرد.

سه شکل رنج  را می‌ توان متمایز ساخت: رنج  منفعل رنجی‌  است که  هر انسانی‌ در هر شرایطی می تواند داشته باشد. این  رنج همراه زندگی‌ روزمره است. رنج دوم رنجی‌ است که ناشی‌ از درد باشد، که هر انسانی‌ به نوعی  از آن دوری می‌ کند. رنج سوم  رنجی‌ است که مربوط به ترس و  شک و تردید  نسبت به زندگی‌ و مفهوم زندگی‌ به طور اساسی‌ است.

رنج روشنفکر یک رنج روحی‌ از  نوع سوم  است.  این  رنج  می‌  تواند خراب کننده باشد و  او را حتی  به ترک  زندگی‌ وادارد.   سقراط در یکی‌ از  دیالوگ ها  بهترین  میل  و  لذات را آن میل  و  لذتی می‌ شناسد  که به طور مستقیم  در مقابل  بی میلی و بی لذتی  قرار گرفته باشد. انسانی‌ که سیر است و احتیاجی به غذا ندارد یا انسانی‌  که احتیاجی  به آب ندارد و  سیراب  است، لذتی حس نمی  کند.  این  برای او یک  شرایط عادی  است. چنین شرایطی  نه  خوب است و نه  بد. انسانی‌ که تشنه یا گرسنه است در شرایط بدی است و احساس نامطلوبی دارد. چنین انسانی‌ رنج می‌ برد. چنین شرایطی برای این انسان رنج آور است. اما بهترین شرایط، شرایطی است که انسان رنج تشنگی یا گرسنگی دارد ولی‌ همزمان آب می‌ نوشد یا غذا می‌ خورد. چنین شرایط بینابینی، مطلوب ترین، پسندیده و لذت بخش است. به عبارت دیگر آنجا که رنج گدایی در یافتن پاسخی مطلوب به پرسش قابل احساس  است و  پاسخی در دست نیست،  همچون تشنگی یا گرسنگی در شرایط فقدان آب یا غذا است. چنین رنجی‌ بسیار بد است و به سختی قابل تحمل است. اما در لحظه ای که انسان متفکر به پاسخی یا پرسشی یا  فکری جدید می‌ رسد، بهترین و مطلوبترین لحظه است. چنین رنجی‌ مطلوب است و قابل مقایسه با رنج جسمی‌ ورزشکاری است که به پاداش پیروزی خود می‌ رسد.

روشنفکر انسانی‌ آگاه است که آگاهی‌ او را به رنج می‌ کشاند. آن رنج اما آنگاه قابل تحمل است و آنگاه حس خوشبختی دارد که به آگاهی‌ تازه یا به کنشی و تحولی‌ تازه بیانجامد.  انسانی‌ که آگاه نیست بیشتر اهل تخیل است. چنین  انسانی‌ می‌ تواند در تخیل خود بسیار خوشبخت تر از آن روشنفکر باشد. هولدرلین می‌ نویسد:

اگر هرگز  عمل  نمی  کردم،  از امید  غنی تر بودم.

انسان روشنفکر فکر می‌ کند  و عمل  می‌ کند.  او از امید غنی  نیست و همین  نیز  بر  رنج  او می‌  افزاید.

بر خلاف کامو می‌ توان گفت، که کار پوچ یک مجازات نیست.  بلکه آگاهی‌ بر کار پوچ، مجازات است. و همین آگاهی‌  مایۀ رنج و  درد  است. انسانی‌ که به دنبال مفهوم پوچی زندگی‌ یا  کار خود  نمی رود، انسان  خوشبخت تری است.  مجازات سیزیپوس آن استراحتی است  که در آمدن  به پایین دره  او  را به فکر  و  خودآگاهی‌ وا می‌ دارد. این خودآگاهی‌ او را به آگاهی‌  تازه نمی-  رساند. او نمی تواند راهی‌  به  جز وداع با زندگی‌ داشته باشد. اما در مقابل آن  سیزیپوسی که فرصت اندیشیدن ندارد،  فاقد آن خود آگاهی‌ نسبت  به سرنوشت  خود است و می‌ تواند در زندگی‌ خود خوشبخت باشد.

برچسب ها :

ناموجود