کد مطلب : 2588
تاریخ انتشار : پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۷:۴۹
- بازدید

 مهاجرت و فرصتهای بازبینی افکار گذشته

 مهاجرت و فرصتهای بازبینی افکار گذشته
آنچه که من در شوروی مشاهده نمودم، تحقق عملی دیدگاهی بود که بعنوان نمونه ما در منطقه ترکمن صحرا بشکلی غیر دولتی بدان باور داشته و حتی در محدوده قدرتمان عمل میکردیم. این قرابتهای فکری میان سازمان فدایی و حزب کمونیست شوروی و همینطور متدهای برخورد آنان نسبت به مخالفین فکری و شیوه پیشبرد تشکیلات و رابطه مرکزیت با اعضاء ، متأسفانه تشابهات زیادی با همان سیستم فکری دارد که امروز از سوی حاکمیتهای توتالیتری همچون رژیم جمهوری اسلامی پیشبرده میشود. ؛

عقب‌نشینی آب دریا در بندرترکمن + فیلماحمد مرادی: داستان مهاجرت هزاران نیروی وابسته به جریانات چپ به کشورهای بلوک شرق و غرب ،  داستانی نیست که طبق تعاریف معمول از یک داستان با ذهنیات خیالی نویسنده و با بازیگران خیالی همراه باشد. این داستان از یک منظرو از یک دید، بخشی از تاریخ روشنفکران چپ ایران است و تلاش بر آن دارد که  سرنوشت آنان را در پی مهاجرت اجباری به اتحاد شوروی و دیگر کشورهای غرب و حوادث بعد از آن از منظر فکری- نظری به تصویر بکشد.
اگر چنین کاری صورت پذیرد، آنوقت میتوان به علل و عوامل تئوریک تنشهای فکری و تفرق امروز میان نیروهای چپ که کماکان بشکلی محسوس هنوز هم ادامه دارند پی برد.
از اینرو بر آن اعتقاد هستم که اقامت چند ساله در شوروی در کنار جریانات و حوادث روزمره ای که برای ما اتفاق افتاد، در عین حال حاوی تجارب ذیقیمتی نیز در عرصه فکری- نظری و شکل حکومتمداری و به محک گذاردن تئوریهای آموخته ما در مکتب سازمان فدایی و بویژه « دمکراسی سوسیالیستی » نوع اتحاد شوروی و دیگر کشورهایی همچون چین و کامبوج و کوبا و غیره بود. به بیانی ساده تر، آنچه را که من در مکتب سازمان آموخته بودم، با آنچه که شاهد وقوعش در یک کشور سوسیالیستی بودم، قرابتهای بسیاری هم به لحاظ عملی و هم تئوریک وجود داشت.( اگر در اینجا از واژه من استفاده میکنم، بدان علت است که شاید بسیاری از رفقا از آنچنان بار فکری و نظری برخوردار بوده و به این انحرافات فکری از جنبه تئوریک مدتها قبل رسیده بودند و من بسیاردیرتر از آنها به این درک رسیده باشم. از اینرو نمیخواهم که در بیان این خطاهای فکری در طی فعالیت در سازمان و مشاهداتم در اتحاد شوروی از واژه ما برای کل رفقا استفاده کرده و آنها را نیز در این انحرافات فکری خودم شریک سازم ).
در واقع، آموخته های من و آنچه که من در شوروی مشاهده نمودم، تحقق عملی دیدگاهی بود که بعنوان نمونه ما در منطقه ترکمن صحرا بشکلی غیر دولتی بدان باور داشته و حتی در محدوده قدرتمان عمل میکردیم. این قرابتهای فکری میان سازمان فدایی و حزب کمونیست شوروی و همینطور متدهای برخورد آنان نسبت به مخالفین فکری و شیوه پیشبرد تشکیلات و رابطه مرکزیت با اعضاء ، متأسفانه تشابهات زیادی با همان سیستم فکری دارد که امروز از سوی حاکمیتهای توتالیتری همچون رژیم جمهوری اسلامی پیشبرده میشود.
پرداخت به این مسائل و ریشه یابی چنین قرابتهایی از جنبه متدیک میان جریان موسوم به چپ در بعد جهانی با جریانات مذهبی و ایمان گرایی همچون جمهوری اسلامی تنها میتواند در چارچوب بررسی سیستم فکری- نظری حاکم بر ما و بطوری بنیادی و با استناد به تعقل و منطق و نه احساس و خود محور مدارانه صورت گیرد. زیرا « اندیشمند سیاسی کسی نیست که صرفا دارای مجموعه ای از آراء و اهداف باشد و ابزارهای رسیدن به آن هدفها را به دست دهد، بلکه باید بتواند در باره آراء و عقاید خود به شیوه ای عقلانی و منطقی استدلال کند تا حدی که اندیشه های او دیگر صرفا آراء و ترجیحات شخصی بشمار نرود ».
تأمل و تعمق ریشه ای بر روی این موضوع طبیعتا با طرح سئوالاتی آغاز میگردد، زیرا این طرح سئوال است که انسان را به تفکر و تفحص و جستجو وامیدارد و اساسا بسیاری از اندیشمندان، پیدایش انسان را با آغازتفکرربط میدهند . از اینرو، در چارچوب بحث مورد نظر قبل از همه باید از خودمان سئوال کنیم که رهبری سازمان و یا حزبی که ما بدان تعلق داشتیم، آیا انسانهای عقل گرا بودند و یا ایمان گرا، آنان چگونه مارکسیستهایی بودند و درکشان از تعالیم مارکس چه بود؟ آیا آنان خود را مارکسیست ارتدکس میدانستند؟ یا اینکه مارکسیست انقلابی بودند و یا اینکه به آمیزه ای از مارکسیسم روسی و چینی ( مائوئیستی) اعتقاد داشته و یا اینکه خود را مارکسیستی منتقد و یا اگزیستانسیالیست میدانستند؟ اینرا از آن جنبه طرح میکنم که با وجود آنکه مارکسیسم به معانی مختلف تأثیر عمده ای در رادیکالیزه کردن جو فکری قرن بیستم در سطح جهان گذاشته است، با این همه، در خصوص وحدت یا تعارض درونی و نیز محتوی و جوهر آن بین مارکسیستها اختلاف نظر وجود داشته است. بدین سان در طی قرن بیستم انواع گوناگونی از مارکسیسم پدید آمد که در بیشتر موارد حتی از حدود مقصود خود مارکس نیز فراتر رفت.
سئوال بنیادی دیگر اینست که متد برخورد سازمان و حزبی که ما در آن فعالیت میکردیم نسبت به پدیده های اجتماعی و سیاسی و محیط اطراف و انسانهای دگر اندیش آیا بر تفکر دینی استوار بود و یا فلسفی و آیا رهبری سازمان ما بر تفاوت ایندو متد و مختصات آن آگاهی داشت و در آن مورد از شناخت و مطالعه لازم برخوردار بود؟
شکی نیست که مجموعه واژه های مطرح فوق هر یک از بار معین فکری و نظری برخوردار است و یک سازمان سیاسی چپ قبل از همه باید از نقطه نظر فلسفی دیدگاههای خود و مرزبندی فکری خود را با دیدگاههای غیر علمی و خرافاتی رایج در جامعه خویش روشن سازد. به بیانی ساده تر، نه تنها سازمان و بلکه هر نیرو و جریان سیاسی پیش از اعلام پیروی خویش از مکتب فلسفی خاص مؤظف است که قبل از همه ، موضع فکری خویش را در تبیین و تعبیر جهان و تعلقیت طیف فکری خود نسبت به دو دیدگاه کلی عقل گرایی و ایمان گرایی بطور شفاف بیان نماید. ولی روند حیات ٤١ ساله سازمان نشان میدهد که در هیچیک از سه سئوال کلیدی مطرح شده فوق هیچگاه دارای انسجام فکری روشنی نبوده و همواره بین عقل گرایی و ایمان گرایی، درک از مارکسیسم و تفکر دینی و فلسفی در التقاط بسر برده است و این امر قطعا در اتخاذ خط مشی های سیاسی نیز بهمان صورت التقاطی بازتاب یافته و از اینروست که روزی به سرنگونی یک نظام برمیخیزد و فردای آنروز در راه شکوفایی همان نظام تلاش میکند.
اما ریشه این تناقض گویی ها در بعد سیاسی چیست؟ آیا میتوان آنرا صرفا با ذکر کم تجربگی و استبداد حاکم بر یک جامعه و یا تغییر تاکتیک مورد توجیه قرار داد؟ آیا درست آن نیست و زمان آن فرا نرسیده است که رهبری این جریانات سیاسی به فقر ابزار تفکر خود و گمگشتگی میان این دو دیدگاه و ناتوانی در تشخیص تمایزات آندو و سردرگمی میان عقل و ایمان اعتراف نمایند؟ اگر آنان نقطه عزیمت برخورد به خطاهای گذشته خود را از منظر مرزبندی میان عقل و ایمان و تفکر فلسفی و دینی بتوانند تبیین نمایند، در آنصورت راحتتر میتوانند به مارکسیسم مورد اعتقاد خود و همینطور اتخاذ خط مشی های زیگزاگی خویش در مقاطع مختلف و همینطور برخوردهای درون و برون تشکیلاتی پاسخ قابل قبول تری دهند.
برای ورود به این بحث در شکل بسیار کلی آن و پاسخ به سئوالات کلیدی بالا، ابتدا ضرورت دارد که همین مفاهیم عقل گرایی، ایمان گرایی، تفکر دینی و تفکر فلسفی بصورت کلی مورد بررسی قرار گرفته و پس از آن در چارچوب تعریف از مفاهیم فوق به مؤلفه های فکری و عملی آنان پرداخت که ما در طول فعالیت و حیات خود در سازمان فدایی و اتحاد شوروی شاهدش بودیم.
واقعیت اینست که تاریخ تفکر انسانی در پاسخ به مسئله آفرینش جهان و کائنات و بلایا و حوادث طبیعی شاهد ظهور دو گروه متفکر و متمایز از یکدیگر بوده و است که یکی عقل و استدلال و منطق و برهان را مبنای برخورد خود نسبت به پدیده های حادث جهانی قرارداده ، و دیگری در بنیان فکری خود، بر وجود نیروی ماوراء الطبیعه و آفریننده و خالقی معنوی برای توضیح جهان استناد ورزیده و میورزد. این دو دیدگاه در روند چند هزار ساله قدمت خود که با مشاجرات جدی فلاسفه و نمایندگان فکری مختلف همراه بوده و میباشد، شکل گیری دو شیوه تفکر متفاوت و متضاد فلسفی و دینی را در میان اندیشمندان و به تبع آن در میان توده عوام موجب گردید. به بیانی دیگر اگر نیاز روحانی بشر به کشف فلسفه و اسرار دنیا را عاملی برای حرکتش بسمت شناختن نظم و قانون عالم و پیدایش کهکشانها و منظومه ها بدانیم،در کنار فلسفه عقلی و اندیشه علمی برای نائل آمدن به کشف رازهای دنیا ، از سوی دیگردر راستای همین نیاز و پویش است که توهمات ذهنی و خرافی و خود ساخته نیز همچون علوم نظری پا به عرصه وجود گذارده و به جریان افتادند و هر یک به مقتضای حال خود به جستجوی پاسخ دینی برای پرسشهای علمی و فلسفی پرداختند. این تفکر که از میان « خدای یونانی» یا « خدای عقل» و « خدای سامی » یا « خدای قلب» خدای دوم را انتخاب نمود، تلاش نمود که ارسطو و افلاطون یونانی را با الله و تعالیم قرآنی آشتی دهد، اقدامی که از همان آغاز خود محکوم به شکست بود. این اقدام نادرست در طول چهارده قرن گذشته، در زمینه های فلسفی، علمی، اخلاقی و سیاسی عواقب ناگوار و خونینی ببار آورد. بدین معنا که علت اصلی تمامی آشفته فکریها، بی روشیها، کج اندیشی ها و انواع مختلف استبدادهای سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و مذهبی در جوامع اسلامی بوده و هر گونه تجدد و تجدد خواهی را محکوم به شکست ساخته است. پیروان این دیدگاه که راه را بر تفکر آزاد و منقد و آزادی تفکر و انتقاد بسته اند، نمی خواهند بپذیرند که فلسفه و الهیات دو مقوله جداگانه و مستقل میباشند و چنانکه اسپینوزا بدرستی تأکید نمود، فلسفه بر « تعقل» استوار گردیده و الهیات بر« تعبد».
البته باید تأکید نمود که اشاره به عقل در اینجا، مقصود نهایی عقل نقاد و آزادانه است، نه عقلی که به بردگی امیال و قید و بند عقاید و دگمهای مکتبی و موهومات دینی کشیده شده باشد. اشاره اندیشمندان ایمانگرایی چون غزالی و فارابی و ملا صدرا و دیگران به مقوله عقل و منطق فلاسفه یونانی، صرفا در جهت دفاع از اصول و فروع دین و تنها بخاطر توجیه امر « ولایت» و « امامت» بوده است. عقل برای آنها اصل و مرجع و منبع نبوده، بلکه وسیله ای بود برای حمایت و نجات الهیات. از سوی دیگر ،فلسفه یونانی بر مبنای « چند گفتاری» استوار گردیده بود و جهان بینی اسلامی بر شالوده « تک گفتاری». فلسفه یونانی بر مشاهده و عقل و تجربه گروهی اتکا مینمود، اما جهان بینی اسلامی بر وحی و غیب و کشف و شهود فردی. تفکر یونانی، دمکرات یا آزاد اندیش بود، ولی مسلمان، تئوکرات یا خداسالار.
راهی را که عقل مجبور به پیمودن آن تا نیل به درجه کمال نسبی خود بوده و میباشد، طی هزاران سال با انواع مختلف موانع اخلاقی و عقیدتی و سیاسی و روانی و غیره روبرو بوده و میباشد. نظر به آنکه عقل، انسانی ترین راهنمای انتخاب وسایل تفکر علمی و تعمیق آن در ذهن و زندگی بشراست، اما ذهن عوام پسند و ایمان گرا توجه چندانی به راهنمائیها و انگیزه های آن از خود نشان نمیدهد و از اینروست که فلاسفه عقل گرا بر اساس تاریخ تجربه بشری اعتقاد دارند که بین عقیده به موهوم و ایمان کور، با اندیشه معقول و تفکر علمی رابطه ای برقرار نمیشود، مگر بر مبنای خصومت متقابل و جدال حذفی. متأسفانه افسانه های گوناگونی که در قالب حدیث و روایات در نقاط مختلف جهان از سوی ادیان ابراهیمی و بویژه یهود و اسلام در میان اقوام و تبارهای متعدد در باره آفرینش دنیا خلق شده و در طول عمر خود نیروهای عقلی و قوای علمی خیل عظیمی از آدمیان را به بیراهه کشانیده و نابود کرده است، کماکان ادامه داشته و همه آنان دلالت بر حقیقت رابطه خصمانه میان توهمات دینی و معقول علمی دارند.
تأسف بارتر آنکه وقتی به تاریخ گذشته ایران مینگریم، مضرات این دیدگاه ایمان گرا در ایران سالها پیش از حتی انقلاب مشروطیت از سوی اندیشمندانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده، طالبوف و میرزا آقا خان کرمانی در قالب مقالات و نوشتارهای مختلفی مطرح گردیده و آنان با قیاس علل رشد غربیها و عقب ماندگی شرقیها تلاش نمودند که توده مردم را از گرفتار آمدن به عوامفریبیها و شیادی های آخوندها و ملاها و خرافات دینی بر حذر دارند، ولی این دیدگاه هیچگاه از سوی نیروهای به اصطلاح متجدد از راست گرفته تا چپ پیگیری نشده و اساسا اهمیت خطر آنرا نیز درک نکردند.
در این رابطه بعنوان نمونه، طالبوف در یکی از آثار خویش بر این اعتقاد است که : « پیشرفت غربیان در فلسفه و علوم و سیاست، نه خیالات و اوهام است و نه معجزه. این پیشرفت زاده < شناخت > آنهاست. در حالی که شرقیان دلمشغولی دیگری جز < ماوراء الطبیعه > ندارند، غربیان به برکت عشق به < طبیعت> و < تجربه گرایی> به ترقیات بزرگ نائل آمده اند. < ماوراء الطبیعه > امری ناشناختنی است و باید آنرا رها نمود و به پژوهش و کشف امور قابل شناسایی همت گذاشت». و میرزا فتحعلی آخوندزاده در کتاب خود موسوم به مکتوبات مینویسد « فرهنگ < ملا باشی > طی دویست سال توسعه و گسترش یافت. فرهنگی که اصول و فروع آن را ملایان عصر صفوی از زیدیان و علویان و سنیان جعل کرده و به نشر آن پرداخته بودند. بر مبنای همین فرهنگ ،عامه مردم ایران به < احشام الله > تبدیل شدند که نه اجازه فکر کردن و نه قدرت تشخیص زشت و زیبا را داشت. تقیه یکی از اساسی ترین اصول این فرهنگ و از مهمترین مبانی اخلاقی جامعه ایران شد. زیرا بهترین وسیله فرار از مسئولیت اخلاقی و اجتماعی بود. به معنی دقیق تر، دروغگویی شرعی شد. روضه خوانی، تعزیه گیری، گریه و شیون، رمالی، سرکتاب بازکنی، جن گیری و دعا نویسی پایه های اساسی فرهنگ دینی ما ایرانیان گردید. صیغه کردن، جماع با محارم و حیوانات از اعمال شرعی و عادی بشمار رفت. مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان در ردیف خوک و سگ و دیگر حیوانات و بالاخره در فقه روحانیون بخشی از نجاسات شدند.» میرزا آقا خان کرمانی نیز در کتاب سه مکتوب خود به ریشه های جهل و خرافات رایج در میان مردم پرداخته و اشاره میکند: « خوف انسانی از مظاهر وحشت زای طبیعی نخست تصور < دیو > را در ذهن او بوجود آورد و هر سختی و بدبختی را اثر بی مهری آن میدانست. پس به نیایش و پرستش دیو پرداخت و در برابر آن عجز و لابه کرد. همین جا بود که برای جلب محبت و استرحام دیوان تصور عبادت پیدا شد. معتکف شدن در مغازه ها و نخوردن غذا و ننوشیدن آب از جمله عبادات شد. بعدها قربانی کردن نیز معمول گردید.اثر آن عبادات در تمام دوره های بعد بجای مانده، چنانکه هم اکنون هنگام گرفتن آفتاب هندوان غسل میکنند، مسلمانان نماز میگذارند و آفتاب پرستان ساز مینوازند.»
این دیدگاه سنتی و ارتجاعی و واپسگرا که بدنبال سیادت خونین اسلام بر جامعه ایران آغاز گردیده و با شیعه کردن اجباری و قتل عام بخش اعظم آحاد ساکن ایران از زمان صفویها ادامه یافت، امروز در دوران حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی به اوج خود رسیده و آنچنان وضعیتی در جامعه حاکم گردیده است که هر آخوند و ملای حکومتی و میت پرستی بنام دین و شریعت سرنوشت توده عام را در دست گرفته و با ترساندن آنان ازجهنم و آتش دوزخ تلاش میکند که قدرت و قیمومیت فقاهتی خود را به بهای ترویج جهل و نادانی و خرافات میان توده مردم چند صباحی ادامه دهد.
چریک فدایی خلق در شرایط غالبیت چنین فرهنگی در جامعه بود که به مبارزه علیه استبداد شاهنشاهی برخاست. چریک فدایی در آن جامعه ای تربیت یافته بود که خدایش « حقیقت مطلق» ،پیامبر و امامانش جزو« معصومین و بی گناهان !! » و کتاب آسمانی اش نقد ناپذیر بود. او متأثر از فرهنگ تقدس گرایی و سنن هزار ساله ای بود که مردمش برای کشته شدن امام سومشان در جنگ قدرت با یزید، همه ساله مراسم عزاداری و خونین کردن سر و بدن خود را برای جلب مهر و عطوفت خداوندی و جلوس به بهشت موهوم با شکوه هر چه بیشتر برگزار میکند. چریک فدایی ما در چنین محیط واپسگرا و سنت خرافی رشد یافته بود و بسیاری از اجزای تفکرات دینی را بدون آنکه خود بداند پیشه کرده و هنوز هم نه خواسته و نه توانسته است مرزبندی روشنی با آن داشته باشد، بطوریکه بعنوان مثال امروز پس از گذشت ٤١ سال از بنیانگذاری آن، این سازمان هنوز هم به شیوه مسلمانان، جانباختگان سازمان خود را « شهید » مینامد.
بنا بر این، جهان بینی ایمانگرایانه بعنوان یک دیدگاه و طرز تفکر، امروز از چارچوب عقیدتی صرف به یک دیدگاه اجتماعی- سیاسی فرا روئیده و تمامی اجزای جوامع حاکم بر خود را در بر گرفته است. بعنوان نمونه، در قاموس این دیدگاه انتقاد و پرسشگری با دید نقد مبانی فکری- اعتقاداتی آنان جایز نبوده و انسان مسلمان بزعم آن یک انسان « تکلیف مدار» است نه « حق مدار» و از اینرو او مؤظف به اجرای احکام آسمانی و تسلیم در برابر اراده خداوندی است. این وظیفه « تکلیف مداری» و اطاعت نه تنها شامل تعالیم قرآن، بلکه نمایندگان خدا از پیامبر گرفته تا ولی فقیه را نیز در بر میگیرد. متخلفین از این دستورات و تکالیف بعنوان ملحد و منافق و مفسد فی الارض و دشمن خدا و پیامبرمجرم شناخته شده و جزای چنین افرادی طبق قانون شریعت مرگ است. در رابطه با واجب بودن قتل چنین افرادی بکرات در آیه های مختلف قرآن منجمله سوره قتال اشاره شده است و نمایندگان خدا طبق قانون شریعت از این حق برخوردارند که مخالفین خود را گردن زده و حتی اموال آنانرا مصادره کنند.مورد دیگر آنکه، این دیدگاه به هیچوجه تحمل کوچکترین انتقاد مخالفین فکری خود را ندارد و قانون شریعت و کلام کتاب آسمانی شان بقدری دست آنان را باز گذارده است که براحتی و با توجیحات دینی میتوانند هر گونه برخوردی را با مخالفین فکری خود از زندانی کردن گرفته تا تجاوز جنسی و شکنجه و کشتار به سبعانه ترین وجهی اعمال نمایند. ( سوزاندن جوردانو برونو بدستور اسقفهای کلیسا، گردن زدن حدود ٧٠٠ تن از خوارج توسط امام علی ، کشتار ٢٠٠٠٠ تن از سنیهای اهل تبریز توسط شاه اسماعیل صفوی ، کشتار زندانیان سیاسی مخالف فکری رژیم جمهوری اسلامی در سالهای ٦٠ و ٦٧ بدستور خمینی، و زندانی بودن هزاران تن از فعالین سیاسی و مدنی در شرایط امروز رژیم جمهوری اسلامی نمونه های شاخص این طرز تفکر دینی هستند).
قدر مسلم آنکه چنین فرد تکلیف مدار و مقلد که در همه سوی های درونی و برونی خود محکوم خدا و رسول اوست، نمیتواند موجودی آزاد باشد. او نه تنها در نهاد خود ممنوع التفکر است، بلکه اساسا در واقع ثبات وجودی او را در مأمن خدا و رسولش که از او جز اطاعت انتظاری ندارند تهدید میکند، خواب دینی اش را که در تسلیم اسلامی به او هویت و ایمنی میدهد پریشان میسازد. چنین فردی هرگز از آزادی برنیامده تا بتواند خود را بدان و در آن برآورد و نگهدارد. برای اینکه آزادی بتواند من را میسر کند، برای اینکه من بتواند خود را آزاد سازد و آزادی را بسازد، آزادی باید با فکر آغاز شود و فکر با آزادی. نشانه این آزادی همیشه دینامیسم درونی پرسش است که به نیرویش من میتواند با هر مانع و رادعی درافتد و آنرا در هم شکند. آزادی که به او در پرسش پدیدار میگردد، آنچنان ضرورت درونی اندیشیدن است که اندیشیدن تنها راه ضروری برای رسیدن به آزادی درونی. فقط اندیشیدن است که من را به آزادی درونی میرساند. بنابراین، من وقتی آزاد است که بتواند بیندیشد و بالعکس. در این معنا، من اسلامی نفی مطلق آزادی و اندیشیدن با هم است.
اما همانگونه که فوقا اشاره گردید، در طول تاریخ تفکر بشری بموازات حیات چنین دیدگاهی، در عین حال تفکر دیگری نیز که در تفسیر و تبیین جهان، نیروی عقل و استدلال و برهان و فلسفی اندیشیدن را مبنای قضاوت و شناخت خود قرار داد، بمثابه شیوه تفکری عقلانی و منطقی از سوی اندیشمندان و متفکرین و فلاسفه بسیاری مورد پذیرش قرار گرفته و تداوم یافت. دکارت با جمله معروف خود « من فکر میکنم، پس هستم» و دیگر فلاسفه از ولتر و اسپینوزا گرفته تا دیدرو و کانت و دیگران نقشی بنیادی در ضربه زدن برتفکر ایمان گرایی و تفکر اقتدارگرای چند هزار ساله کلیسا و بفکر واداشتن توده عوام ایفا نمودند. دامنه اینگونه اندیشیدن که از یونان آغاز و به اروپا منتقل گردیده بود، تنها در محدوده مرزی این کشورها محصور نمانده و بعنوان یک اندیشه به دیگر کشورها و منجمله ایران نیز سرایت نمود. در ایران، متفکرین قبل از مشروطیت ( حدود ١٥٠ سال پیش) چون آخوند زاده و طالبوف و میرزا آقا خان کرمانی که در ایام اقامت خود در کشورهای اروپایی امکان آشنایی با این دیدگاه نوین را یافته بودند، تلاش نمودند که این اندیشه را در جامعه ایران بسط و گسترش دهند. بعنوان نمونه، طالبوف با مطالعه آثار فلاسفه اروپایی در یکی از آثار خویش مینویسد: « فلسفه یعنی مطرح نمودن سئوال و آنچه که سئوال پذیر نباشد فلسفه نیست. ترقی غربیان در فلسفه و علوم و سیاست به سبب آنست که در جوامع آنها، طرح سئوال و انتقاد نه تنها ممنوع نیست ، بلکه از اهم واجبات است. در حالیکه در جوامع شرقی،سئوال و نقد حرام است و تنها تقلید جایز است که خرد انسان را از تحرک باز میدارد. طرح سئوال و انتقاد در غرب، نه تنها به مسائل سیاسی و ادبی و اجتماعی محدود نمیگردد، بلکه اخلاق و مذهب را هم در بر میگیرد.»
به باور آنها، فلسفه همواره منتقد است، یعنی از نظامات موجود ، چه فکری و چه اجتماعی از عقاید عموما پذیرفته شده و از سنتها و آداب و رسوم به شیوه خود انتقاد می نماید. اما فقط این نیست و آنان بدرستی اعتقاد داشتند که اندیشه فلسفی آن اندیشه ای است که ضمن احترام به عقاید دیگران، هر حکمی را که خود عنوان میکند به دیده انتقادی بدان نگرد و تضادها وتناقضات آن احکام را ببیند و داوری کند و بقول آقای نیکروز اولاد اعظمی، فلسفی اندیشیدن یعنی مراجعه بخود و بازنگری و نقد خود بر ای رفع معایب ، فلسفی اندیشیدن یعنی آزاد اندیشی و آزاد منشی و باور به آزادی خود و احترام به آزادی دیگران از هر مسلک و مرام. بنا بر این میتوان اینگونه خلاصه کرد که فلسفه یک سلاح است، سلاحی برای تفسیر و تغییر جهان. کار فلسفه عبارت است از کشف و تبیین قوانین عام حاکم بر جهان، جامعه و تفکر انسانی. کار فلسفه تنها معرفت شناسی نقادانه و یا کشف و بیان روش شناسی نیست. فلسفه باید همزمان با هم، از نظریه و روش و علم و عمل بهره گیرد. بعبارت دیگر، وظیفه و کار فلسفه در زمینه های وجود شناسی، معرفت شناسی، علم شناسی انتقادی و عمل شناسی است. از سوی دیگر، اندیشیدن چون از پرسندگی و جویندگی بر میخیزد و از آن و در آن می پاید، خودش را نقض خواهد کرد به محض آنکه پرسشی را به سبب تنافی اش با پنداشتهای حاکم بر فرهنگ و سازنده آن پیگیری نکند، نادیده بگیرد و یا اصلا ناپرسیدنی اعلام نماید. در واقع، مشکل با بروز تضاد میان اعتقاد و اندیشیدن پیش می آید، آنگاه که اعتقاد و اندیشیدن رویاروی هم می ایستند. این رویارویی به مرگ یکی یا به اسارت دیگری منتهی خواهد شد.
امروز پس از گذشت سالها فعالیت در سازمان و مشاهداتم در اتحاد شوروی وقتی آموزه های فکری ام را در کفه ترازوی میان مرگ و اسارت قرار میدهم، میبینم که ما در اسارت فکری تا آستانه مرگ قرار داشته ایم و هر چند اهداف و آمال دیگری را در قیاس با ایمانگرایان مذهبی داشتیم، ولی اشتراکات زیادی با آنان به لحاظ شیوه برخورد و بویژه با مخالفین فکری مان در ما وجود داشت. امروز بر آن باور هستم که روشنفکران معاصر ایرانی از نیروهای مذهبی به اصطلاح متجدد گرفته تا چپها، هیچگاه اصول فلسفه غرب را درک نکرده و حتی میتوانم بگویم که نه تنها از جنبش پروتستانیزم اروپا اطلاعی نداشتند، بلکه در صورت اطلاع، مضمون و اهمیت آنرا درک نکردند . در میان همه نویسندگان سیاسی چه قدیم و چه معاصر، من تنها میرزا فتحعلی آخوند زاده و طالبوف و میرزا آقا خان کرمانی و احمد کسروی و چند روشنفکر معدود دیگر را دیدم که تناقض فلسفه سیاست غربی و شریعت را آشکار اعلام کرده، مدافع قانون اساسی عرفی غربی بوده، تفکیک مطلق سیاست و دیانت را لازم شمرده، به عدالت دینی از پایه اعتقادی نداشته و بالاخره مخالف هر تلفیقی میان آئین سیاست اروپایی و اصول شریعت بودند. تأسف بار آنکه در دوران پس از مشروطیت، روشنفکران روضه خوان کراواتی مان مثل جلال آل احمد و علی شریعتیها در صدد علمی کردن دین برآمدند و اندیشمند!! اسلامی معاصر ما آقای سروش و همپالگیهای آن میخواهند دین را علمی کنند. در حالیکه وجه مشترک همه آنان این بوده و است که در چنگ دین گرفتار و بیگانه با علم بوده و پی نمی بردند و نمی برند که نه دین علمی میشود و نه علم دینی. و بدین گونه بود که این حضرات با اشاعه تلفیق دین و سیاست، زمینه های تبدیل خیال به واقعیت کسب قدرت را برای خمینی فراهم نموده و پس از قدرت گیری آنان چنان فاجعه ای در ایران صورت پذیرفت که نه نظریه پردازان کراواتی و به اصطلاح متجدد طرفدار« اسلام رحمانی » و نه توده عوام انتظار آنرا داشتند. از اینرو در مورد اینگونه افراد باید با صراحت گفت که کسی که تملق جاهلان را بگوید یا نادان است و یا قصد عوامفریبی و سوء استفاده دارد. انسانهای شریف نه تنها با جاهلان هم آوا نمیشوند و تملقشان را نمی گویند، بلکه علیه جهل میشورند و بر مشوقین خرافات و رهبران و پیش کسوتان جاهلیت گذشته و امروز می تازند.
این شیوه برخورد نسبت به اسلام و ارائه تصوری توهم آمیز از آن صرفا در میان اینگونه اسلامگرایان روضه خوان کراواتی رایج نبوده، بلکه متأسفانه نیروهای دمکرات و چپ را نیز در بر میگرفت. وقتی آقای خسرو گلسرخی بعنوان یک « مارکسیست – لنینیست» در جریان محاکمه خود دردادگاه از عدل علی!! سخن رانده و اعلام میدارد که « من از اسلام به سوسیالیسم رسیدم»، واقعا میتوان به عمق فاجعه شناخت چپهای ما از اسلام و دامنه برخوردهای عوامفریبانه و پوپولیستی آنان پی برد. در محصوره اینگونه برخوردها ، مسلما نمی توان جریانات موجود چپ ایران را نیز از حزب توده گرفته تا چریکهای فدایی و دیگر گروههای مختلف مدعی چپ مستثنی کرد. چپ ایران و بویژه چریک فدایی در این مقطع نشان داد که نه تنها از تاریخ اسلام واحکام و روایات و تفاسیر آیت الله های ایرانی مثل خمینی در خصوص حکومت اسلامی و نیات آنان اطلاعی نداشت، بلکه با تحلیلهای مائوئیستی خود از کل جامعه ایران و اعلام تضاد میان خلق و شاه بعنوان تضاد اصلی جامعه، نیروهای خرافه پرست مذهبی را بخاطر مواضع ضد شاهی شان در جبهه متحد خلق علیه استبداد شاهنشاهی مورد ارزیابی قرار میداد. چنین تحلیلی از ساختار اجتماعی جامعه و ترکیب نیروها و همراهی با ارتجاعی ترین تفکر موجود به بهانه مقابله با استبداد، غیر مسئولانه ترین حرکتی است که میتواند از جانب یک حزب و یا سازمان مدعی « دمکراسی » صورت پذیرد.
حال با این توضیحات مختصر و کلی وقتی خود را در مقابل آینه محک و قضاوت آموخته هایم در مکتب سازمان فدایی و قیاس آن با عملکرد احزاب حاکم از شوروی سابق گرفته تا کامبوج زمان پل پت و امروز کوبا و چین و کره شمالی قرار میدهم، متوجه میشوم که میان ما و ایمان گرایان مذهبی قرابتهای بسیاری در عرصه هایی مثل تقدس گرایی ، مطلق انگاری ایدئولوژی، عدم وجود برخورد نقادانه به مبانی فکری- نظری، تکلیف مداری، تقلید و برخورد به مخالفین فکری و دگراندیشان وجود داشته است.
این موارد را ما چه در هنگام فعالیت در سازمان و چه اقامت در اتحاد شوروی تجربه کرده و مشاهده نمودیم. ما برای آموزه های ایدئولوژیکی مان براساس همان اصل دترمینیسم تاریخی مارکسیسم، برای کمونیسم بمثابه آخرین مرحله فرماسیون اجتماعی، حقانیت مطلق قائل بوده و هیچگونه افکار و نظرات خارج از آن و منتقد را نه تنها نمی پذیرفتیم، بلکه مدافعان آنرا با ذکر واژه های توهین آمیزی در ردیف حاملین افکار انحرافی و حتی دشمن قرار میدادیم. در میان جریانات چپ ایران، سازمان پیکار با عنوان « تربچه های پوک» خطاب میگردید، حزب توده بعنوان حزبی « خائن» قلمداد میشد، در اتحاد شوروی هم ، لنین مخالفین فکری خویش را با واژه هایی مثل « کائوتسکی مرتد» ، « برنشتاین رویزیونیست» ، فلان کس اپورتونیست و غیره مورد خطاب قرار داده و کوچکترین حق فعالیت و هستی برای آنان قائل نبود. دامنه عدم تحمل دگراندیشی تنها به بیان اینگونه کلمات محدود نشده و حتی در صورت لزوم و « احساس خطر» به اعمال فیزیکی نیز متوسل میگردید که قتل تروتسکی در مکزیک توسط استالین و یا اعدام هزاران تن از مخالفین و نقادین حزب کمونیست شوروی و یا جنایتهای دیگر احزاب حاکم در کشورهای دیگر نسبت به مخالفین خویش، نمونه های بارز آن هستند.
در این دوران، همه ما آنچه را که بعنوان مبانی فکری راهنمایمان آموخته بودیم، هیچگاه از بار فرهنگ نقد و یا شک و پرسشگری برخوردار نبود و برای ما همواره آثار مارکس و لنین همانند کتب آسمانی ادیان ابراهیمی مقدس بوده و اجرای مسائل درونی آن یک « تکلیف » بود. دوستان بخوبی بیاد دارند که در جلسات هفتگی سازمانی چگونه با سرمقالات نشریه کار برخورد میشد. مضمون نوشته آن از قبل مورد پذیرش ما بود و اگر سئوالی هم طرح میشد، نه با انگیزه مخالفت و یا نقد مضمون آن، بلکه بیشتر در جهت فهم و درک و سپس چگونگی اجرای آن بود، زیرا که تقدس وار به رهبری و تصمیمات آن اعتقاد داشتیم. بعدها پس از آشنایی بیشتر با شیوه حکومتمداری دیگر کشورهای کمونیستی متوجه شدم که چنین اعتقاد تقدس واری نسبت به رهبری در میان این دیدگاه شکلی جهانشمول دارد و اطاعت امت گرایانه از رهبرو تصمیمات آن نه تنها در میان سازمان، بلکه پس از مهاجرت به شوروی نیز بشکل بارزی آنرا در رابطه میان اعضای حزب و مسئولین شوروی مشاهده نمودم .
امروز پس از مرور حوادث آندوران چه در سازمان و چه برخی وقایع حادث در شوروی در رابطه میان سازمان و حزب کمونیست شوروی به هیچ وجه تعجب نمیکنم که وقتی من از رفیق احمد سئوال رابطه ما با ک.گ.ب و سئوالات دخالت آمیز آنان در مسائل درون تشکیلاتی و موضع ما را در قبال این برخورد آنان از او پرسیدم، گفت : « هر چه این رفقا از شما میخواهند در اختیار آنان گذارده و به آنان بگوئید». از اینرو اینرا با صراحت و صداقت تمام اعلام میکنم که من ومن نوعی در طی فعالیت خود در سازمان و آموزشهای بعدی در شوروی، تقلید و اطاعت را فرا گرفتیم نه پرسشگری و تفکرو ابتکار را.
از نکات قابل ذکر دیگر اینکه، ما در ایام اقامت خود و تحصیل در شوروی تنها آنچیزهایی که در عرصه تئوری در مکتب فدایی- توده ای در باره مارکسیسم و لنینیسم آموخته بودیم دوباره همانها را تکرارا فرا گرفتیم و از وجود افراد و افکار منقد مارکسیسم دوران معاصر مثل کارل منهایم، کارل کُرش، گئورک لوکاچ، ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه، یورگن هابرماس، میشل فوکو، لوئی آلتوسر، نیکوس پولانزاس، اوکانر، و دهها تن دیگر که از موضع مارکسیستی مقوله دولت و ساختار و ماهیت آن در عصر جدید و همینطور طبقات اجتماعی و نیروی کارگزار تغییر در جامعه ، تضادها و گذار به سوسیالیسم و دهها مسئله دیگر را مورد بررسی قرار دادند، کوچکترین اطلاعی نداشته و اساسا میتوان گفت که طرح نظرات آنان در جامعه شوروی ممنوع بود. آشنایی من از وجود چنین منقدان مارکسیست و نظرات آنان، تنها پس از مهاجرت به اروپا و مطالعه دیدگاههای آنان میسر گردید.
امروز پس از گذر اینهمه زمان و فروپاشی اتحاد شوروی واقعا تأسف بار است که هنوز شاهد اینگونه شیوه برخورد و تفکر نهادینه شده فرهنگی دراین جامعه و اذهان دیگر فعالین چپ می باشیم و وقتی امروز مسئله عدم توافق جریانات دمکرات و چپ و تفرق آنان را مشاهده میکنیم، منشاء همه این ناهماهنگیها بیش از پیش آشکار گردیده و بنظر میرسد که زدودن آن وجایگزینی یک فرهنگ با دید نوین نیازمند زمانی طولانی ویک مبارزه فکری بر بنیان اندیشه فلسفی پیگیر است. متأسفانه واقعیت اینست که با توجه به چنین فرهنگی که یک فرهنگ اعتقادی و دینی بود، حقایق در آن پرسش ناپذیر است و همین اعتقاد است که دروجود این فرهنگ بازتاب می یابد. در چنین فرهنگی باید انسان با نگاه و دید هر چه جدی تر و انتقادی تری بنگرد. در قدم نخست باید بگردیم و ببینیم کجاها هنوز باید زنجیر شریعت ساخته اربابان و تکیه داران دین و مذهب را از گردن جامعه برداشت تا این توسن بتواند بهتر بسوی حقیقت و تعالی بجهد و در صورت امکان بسوی افق های دور دست به پرواز در آید. سئوال من اینست که اگر شخصیتهای سیاسی و فرهنگی ما به معنایی که توضیح دادم دینی باشند و فرهنگ دینی ماهیتا هر گونه رشد آزاد لازم برای تفکر را غیر ممکن میسازد و در نتیجه آنچه ما در تاریخ خود تفکر می نامیم، جز تخیل و توهم نباشد، آنوقت تکلیف ما چه خواهد بود، آیا با چنین فرهنگی به هدر نرفته ایم؟ تفکر و فکر در فرهنگ ما و اساسا در این دیدگاه که نیرومندترین پایگاهش فلسفه و منطق باشد، بنظر میرسد که در واقع اصلا بی ریشه بوده است. حوادثی از این قبیل در جامعه ما و کشورهای همجوار نمونه هایست از فرهنگ دینی که پایگاه فلسفی و منطقی در آنها میلرزد.
اما بر خلاف فرهنگ اعتقاد، فرهنگ تفکر آنطور که من آموختم همواره پیش از هرچیز یعنی پرسش و جویندگی در این امر که حقیقت چیست؟ و اگر هست کدامست؟ و چگونه است؟ بوده و طبیعتا چنین سئوالاتی هیچگاه پایانی ندارند. از اینرو تفکر همیشه باید از نو بپرسد و بکاود. امروز بر آن هستم که اشخاص صاحب فکر و متفکر، در زندگی اجتماعی و سیاسی خود هیچگاه کورکورانه به مسائل نمی پردازند و سرنوشت ملت را به بازی نمیگیرند. آنان در آخرین تصمیم، کناره گیری و فرار را نسبت به آرامی ملت خود ترجیح میدهند و خود را قربانی میکنند نه دیگران را. از اینرو ما همه و بویژه پیشروان و رهبران جریانات سیاسی از هر ملیت و تفکری در قبال حوادث گذشته جامعه مان مسئول هستیم. مسئول دوام جهل، مسئول عقب ماندگی و فقر و مسئول قوام بی عدالتی و ظلم. ما در میان جهل و فقر و بی عدالتی چشم گشودیم، با آن روبرو شدیم و از آن تأثیر پذیرفتیم. متأسفانه نیروهای دمکرات و بویژه چپ ایران هیچگاه درک نکردند که هنگامیکه عقل مرعوب دین، مغلوب وحی و اشراق و باورهای عوامانه و توجیه کننده خرافات است، امیدی به جهشها و جنبشهای مترقی و سازنده ای که متکی بر قدرت سازمان یافته عمومی باشد وجود ندارد و آنان از این اصل بدیهی مبارزه فرسنگها فاصله داشتند که تلاش و مبارزه بی وقفه برای سرنگون ساختن دولت استبدادی مثل رژیم شاه در کنار تقویت مداوم تفکر عقلی بموازات با مبارزه علیه افکار جهل و خرافات، اساسی ترین اقدامی بنظر میرسد که راه را بر شورش عقلی همگانی و نتایج منطقی ناشی از آن یعنی تلاش و تفکر علمی می گشاید.
با توجه به نکات مختصر و کلی فوق که همه آنان از دریچه دو دیدگاه عقل گرایی و ایمان گرایی قابل تبیین هستند، باید اذعان نمود که روشنفکرانی هم که در مکتب احزاب و سازمانهای چپ آموزش دیده و فعالیت کردند، کماکان از این فرهنگ متأثر بوده و آموزه های خود را در زندگی روزمره فعالیت بکار گرفته و در وجودشان بعنوان یک باور خدشه ناپذیرنهادینه گشته بود که هنوز هم متأسفانه تداوم دارد. رفتار غیر دوستانه با یکدیگر، طرح اتهامات واحی، دروغپردازیهای ذهنی، تحریف نظرات، تحقیر مخالفین فکری، نوشتن مقالات توهین آمیز،منکوب کردن مخالفین با متوسل شدن به هر شیوه غیر انسانی و همه و همه تنها در چارچوب تفکر غالبیت دگراندیشه ستیزی در میان جمع ما میتواند مورد تعبیر قرار گیرد.گام نخست زدودن این فرهنگ، شناخت این بیماری و باور بدان در وجود و افکارمان و تأمل و تعمق بر روی آنان است. گام بعدی جایگزینی عقلانیت به مثابه یک شیوه نگرش و برخورد از طریق مطالعه و آشنایی با افکار فلاسفه واندیشمندان مروجی است که برای زمینی کردن و ترویج آن در میان توده عوام بهای سنگینی پرداختند.
امروز چپ ایران اگر واقعا به آرمانهای انسانی گذشته خود پایبند بوده و نمیخواهد در زیر باورهای عوامانه و سنت گرایانه گذشته مچاله شده و بدور انداخته شود، باید از فرهنگ کهنه عوامگرایانه خارج شده و ضمن بازنگری نقادانه و صادقانه به آموزشها و آموخته های گذشته خویش تلاش نماید که به بنیانهای فکری نوین و جهانشمول امروزی از منظرتأمین منافع ملت خویش فرا روید.

از اینرو وظیفه و مسئولیت تاریخی بما حکم میکند که با تمام توان برای تقویت محرکه هایی که باعث انگیزش و خیزش قوای عقلی در انسان میگردند بکوشیم. از سوی دیگر با افکار افراد و نهادهایی که دانسته یا ندانسته سمت گیریهایشان متوجه سرکوب عقل آزاد فلسفی و علمی یا محدود ساختن پیشرفتهای آن و یا جهت دادن به آن از روی فرصت طلبی، ساده پنداری، خیانت پیشگی یا سوء نیتهای ایدئولوژیک است بمقابله برخیزیم. باید بدان باورمند باشیم که ما سخنی برای گفتن داریم، انتخاب راه و روش و مقصد به عهده شنونده است. زیرا گزینش آزاد و مستقل آن واجد کیفیت و مظهر صمیمیت و شرط دوام آن است.

منابع مورد استفاده قرار گرفته:

١- مکتوبات- میرزا فتحعلی آخوند زاده
٢- سه مکتوب- میرزا آقا خان کرمانی
٣- از بهشت تا بهشت- فریدون شایان
٤- اندیشیدن فلسفی و اندیشیدن الهی, عرفانی- محمد رضا فشاهی
٥- از شهریاری آریایی به حکومت الهی سامی- محمد رضا شفاهی
٦- اندیشه های میرزا آقا خان کرمانی- فریدون آدمیت
٧- توانایی اندیشیدن یعنی فلسفی اندیشیدن بر فرایند شوند- نیکروز اولاد اعظمی
٨- امتناع تفکر در فرهنگ دینی- آرامش دوستدار
٩- پیامبران خرد- شهریار شیرازی

برچسب ها :

ناموجود